سال نو مبارک
سال نو بر تمامی دوستان مبارکباد...
؟؟
عطش کوير تشنه
عطش خواستن من بود
اخرين برگ برنده
لحظه باختن من بود
عشق يه بازی قماره
راه پر گرد و غباره
گاهی خنده گاهی گريه
مثل پاييز و بهاره
نميخوام بازنده باشم
تو بمون تا زنده باشم
توی اين بازی آخر
بذار من برنده باشم....................
آرزو ميکردم دشت سرشار ز سر سبزی روياها را
من گمان ميکردم
دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه
آراستگی است
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست
من چه ميدانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه يخ ميزند از سردی دی
من چه ميدانستم
دل هر کس دل نيست
قلبها صيقلی از اهن و سنگ
قلبها بيخبر از عاطفه اند
غروب
آفتاب کنج آسمان نشسته است به انتظار مهتاب.
درختان ترسيده اند و رنگشان پريده است.
همه از شدت شفق خجل شده اند .
ابرها در بيکران؛رنگ خورشيد را محو ميکنند و خانه ها يکی يکی به پنجره هاشان نور ميدهند.............
اينجا غروب است. ميترسم آنجايی که تو هستی غروب؛اينقدر زيبا نباشد.
کوير......آنجا که تو هستی کوير است.شايد انجا کوهی باشد تا خورشيدرا محو کند يا حداقل درخت نخلی که سرخ شود يا چشمان تو باشدکه غروب را ببيند.
اينجا دريا نيست.
اينجا کنج پنجره هاست.
اينجا زيباست.هنوز آفتاب به انتظار است
و
من به انتظار تاريکی ها...................
مگر تو.................
پيمان تنهايی با فرمانروای دشت سکوت بسته ام.
و به تقدس اشک ها سوگند خورده ام؛
در نگشايمت مگر به روی سواری که از قبيله ليلا می آيد؛
از قبيله عشق؛
و در نگاهش جز راستی ديده نميشود؛
آينه نميشود.
ياری کن ای فرمانروای سکوت:که
پيمان شکن نباشم......
....؟
خواستم که از دل تنگم بگويم ؛
از امروز و روياهايم از پشت پنجره؛
از ساحلی که اکنون کسی بر آن قدم نمی نهد.
زير سقفم پر از سکوت است.
ميخواهم از انهمه سلامی بگويم که هر صبح ميباريد .
ميخواهم حرفها را به زبان بياورم و از گذر زمان بگويم.
حرف فرهاد و کوه و تيشه اش نيست؛ولی از فروغ که ميتوانم بگويم و از آن همه احساس که برم می انگيزد.
ميخواهم بگويم؛
اما را کلام بسته است.
روزهای بی بازگشت زندگی
يافتمت و نديدمت .ديدمت و نشناختمت.
خواندمت ؛پر معنا و بی انتها بودی و وصفت نا ممکن.حس کردم در من و قلبم جاری هستی .اما ديدم سراسر وجودم از توست .خدايا: ای ناشناخته ترين ها.تو چقدر بنده نوازی و با مايی که هيچ نيستيم محرم رازی.
انتهای سکوت من ابتدای غوغای انتظاری بود که مرا تا تنهايی هميشگی برد؛
به لحظات غرور و جهالت اعتماد کردم تا ثانيه های عميق دلتنگی را نا خواسته پذيرا باشم .تپش های کودکانه قلبم به آه های سرد مبدل شد .ترس و ترديد به وادی شوق بودن ره گزيدو انتظار واهی:شهامت ماندن يافت.
ميخواستم ثابت کنم ؛اما چه چيز را نميدانم.
ولی امروز از خود می پرسم چرا؟
تلفظ عجيب زندگی
ميخواهم در پهنای وجود لاجوردی نگاهت غرق شوم.
فارغ از همه چيز؛فارغ از همه درد .فارغ از همه دنيا.ميخواهم در دريای وجودت غرق شوم
.کبوتر سيال ذهنم؛هرگاه بر فراز آب های بوکان پرواز ميکند ؛به دنبال قايقی از نور يا تصويری از عروج ميگردد و مرا به يادت می اندازد.ومن ؛نمی دانم از وقتی که روز رفتنت را فهميدم هميشه به دنبالت بودم .و تو چه زود و غريبانه پر کشيدی.در مقابل سخاوت و مهربانی ات دستانم احساس خجالت ميکنند.و من شاخه مريمی که نشانه سپاس است بر مزارت می آورم...

